گفتم اگر گردی هلاک؟ - صد پاره تن افتی به خاک ؟
گفتا که می‌گردم شهید - در پیش زهرا روسفید
گفتم نه اجباریست این – راهی دگر را برگزین
گفتا که هیهات و دریغ - گیرم جز این دیگر طریق
خواهی ز من در کربلا - در بحر پر موج بلا
در دشت خون‌بار دمشق - تنها نهم بانوی عشق
گفتا به گلبانگی ستیغ - کوفی شدن ما را دریغ گویم
رفت او علم بر دوش و مست - تیغ دودم بگرفته دست
با خنده رفت او تا دمشق - گردد شهید راه عشق
رفت و خبر آمد از او - بگرفته با خونش وضو
آمد خبر او شد شهید - اسرار حق را جمله دید
از کربلای در دمشق - آن رفته بازآمد به عشق
بازآمد اما غرقه خون – همچون شقایق لاله‌گون
او از دیار مست‌ها - آمد ولی بر دست‌ها
آمد ولی گلگون‌کفن - غرقابه در خون پاره تن
آمد ولی خون‌بار عشق - مه رو شهیدی از دمشق
گفتم کجا بودی هلا – گفتا که دشت کربلا
گفتم بگو دیدی چه را - گفتا که کوچه ماجرا
در کوچه آتش بود و یاس –غوغای اشک و التماس
دیدم علی را بسته دست - پهلوی زهرا در شکست
آنجا که دریا شبنمی است - دیدم خدا خون می‌گریست
گفتم دگر دیدی چه پس – گفتا خدا طور و قبس
دیم ولا را در بلا - دیدم به پا صد کربلا
دیدم به چشم خود خدا - بر نیزه‌ها رأسی جدا
گفتم چه آوردی نشان - گفتا مزاری بی‌نشان
گفتم که ما را چاره چیست - گفت او که تنها عاشقیست
گفتم سعادت در کجاست - گفتا که تنها کربلاست
گفتم همه درد است و رنج - گفتا که یوسف را ترنج
گفتم بدانجا راه، چون؟ - گفتا که تنها راهِ خون
چون همت آن سردار عشق - باید شدن بر دار عشق
چون پانهی در را ه خون - از تن چو گردد سر نگون
زان پس شوی چون عین لا - آندم رسی در کربلا
آنجا خدابینی به‌عین - بر نیزه‌ها رأس حسین
گفتم بگو با ما ز یار – گفتا که باید انتظار
گفتم که از او کو خبر - گفتا تحمل تا سحر
گفتم ظهورش کو نشان - گفتا که آشوب جهان
گفتم یمن، گفتا که آه - تنها غریب و بی‌پناه
گفتم وصیت داری‌اش - گفتا یمن را یاری‌اش
گفتم وصیت کن تو بیش - گفتا خراسانی به‌پیش
گفتم بگو اسرار نو ر - گفتا که او دارد ظهور
گفتم وَ کِی؟ گفت عن‌قریب - بگرفته عالم بوی سیب

.
.
.
.
.
هرباردلم می گوید حسین
هرباردلم می ریزد بهم
هربار پریدن هربارماندن
هربارهم من جاماندم
خیل عاشقان افتاده اند برروی خاک
یا امیرالمومنین روحی فداک
.
.
.
.
آخر این قصه به سر رسید...
السلام ای ماه نیزه ها...





برچسب ها :
شهیدبی سر ,