شرک

حیات انسان در تأله او شکل می گیرد و تأله نیز اساس فطرت آدمی و عین حقیقت اوست؛ از این رو، بدون خداخواهی نمی توان حیاتی برای انسان تصور کرد و او را زنده نامید؛ پس بازگشت حیات متألهانه انسان به توحید اوست و اگر بینش توحیدی انسان بازستانده شود، آدمی حیات خود را از دست می دهد و در فرهنگ جامع دین به شمار مردگان می آید. شواهد بسیار روشنی در این زمینه وجود دارد و بر این حقیقت ملکوتی، تصریحات متعددی از قرآن و حدیث، آمده است که اکنون به برخی از آن ها اشاره می شود. قرآن کریم درباره انسانی که از توحید فاصله گرفته و به دام شرک افتاده است، چنین می فرماید: «و من یشرک بالله فکأنما خر من السماء فتخطفه الطیر أو تهوی به الریح فی مکان سحیق؛ هر كس به خدا شرك ورزد چنان است كه گویى از آسمان فرو افتاده و مرغان [شكارى] او را ربوده ‏اند یا باد او را به جایى دور افكنده است.» (حج/ 31) در این آیه انسان مشرک به دو گونه، مانندسازی شده است که هر دو کنایه از مرگ و نابودی و عدم حیات معنوی اوست؛ یک تمثیل آن است که مشرک، گویی از آسمان فرو افتاده و در میانه راه، طعمه پرندگان تیزچنگ و تیزمنقار شده است که بر اساس این تصویر، هر بخش از پیکر او یقینا بهره یک چنگال و طعمه یک منقار خواهد شد و چیزی از او باقی نمی ماند تا فرو افتد و بر زمین نقش بندد.
بنابر مثال دوم، شخص مشرک در چنگ باد و طوفان، بازیچه ای است که سبک وزن و حقیر به دوردست ها پرتاب می شود و در اثر سقوط به پرتگاه دور، سحیق و ساییده می شود و چیزی از او باقی نمی ماند؛ در این تصویر نیز بر فرض رهایی از تندباد و طوفان، نجات از تنهایی و گرفتار آمدن در دورترین نقطه از مرکز حیات و آبادی متصور نیست و این نیز جز مرگ و نابودی حقیقی چیزی نیست؛ پس مشرکان، اگرچه دارای زندگی نباتی و نمودهای زیست شناختی اند، اما از حیات انسانی محرومند و در این ساحت ملکوتی مرده اند.

تذکر خدا

شاهد دیگر آنکه خداوند از کتاب الهی به ذکر و قرآن روشنگر یاد می کند و سپس فلسفه آن را این گونه مطرح می سازد: «لینذر من کان حیا و یحق القول علی الکفرین؛ قرآن کریم آمده است تا زندگان را بیم دهد و با آن، قول و حجت خدا بر کافران تمام و خشم و انتقام الهی نیز بر آنان روا گردد.» (یس/ 70) دقت در این آیه، آشکارا نشان می دهد که خداوند، آدمیان را به دو دسته تقسیم کرده است: 1. انسان های زنده پندپذیر. 2.کافران کنود؛ پس بر اساس این تقابل، هر کس کافر است، از حیات و زندگی بی بهره است و در فرهنگ قرآن کریم، مرده.
در بخش های دیگری از قرآن کریم نیز خداوند به پیامبرش می فرماید: «إن الله یسمع من یشاء و ما أنت بمسمع من فی القبور؛ خدای سبحان هر آن کس را که اراده فرماید، می شنواند و تو شنواکننده آنان که در قبرها خفته اند، نیستی.» (فاطر/ 22) روشن است که هدایت و تبلیغ پیامبر (ص) هرگز در قبرستان ها صورت نمی گرفت، بلکه هشدارها و انذارهای او در متن جامعه زنده و میان ساکنان «ام القری» و اطراف آن مطرح می شد: «و کذلک أوحینا إلیک قرءانا عربیا لتنذر أم القری و من حولها؛ و بدین گونه قرآن عربى به سوى تو وحى كردیم تا [مردم] مكه و كسانى را كه پیرامون آنند هشدار دهى.» (شوری/ 7)
پس در آن آیه سوره «فاطر» نیز تقابلی میان مردگان و زندگان وجود دارد و مرز این دو دسته نیز با توجه به شنیدن آیات الهی و سرسپردن به عبودیت حق متعالی، تعیین و ترسیم شده است؛ یعنی آنان که پیام توحید را می شنوند و به آن ایمان می آورند، زنده و دیگران از این حیات حقیقی، بی بهره و در میان گورستان شرک و کفر از پای در افتاده اند؛ از این رو، خداوند در صدر همین آیه، تساوی زندگان و مردگان را به صراحت نفی کرده است؛ «و ما یستوی الأحیاء و لا الاموات؛ و زندگان و مردگان یكسان نیستند.» (فاطر/ 22) به وضوح، معلوم است که در این بخش از آیه، مرگ و زندگی طبیعی اراده نشده است؛ چون تفاوت و عدم تساوی زندگان و مردگان طبیعی از چشم و ذهن هیچ کس حتی ساده اندیشان بشری دور نیست و اهتمام فراوان به بیان امری غیر لازم و بی نیاز از بیان، از قرآن حکیم، دور از انتظار بلکه ناممکن است؛ به ویژه سخن از شنیدن و شنوانیدن در آیه، احتمال اراده مردگان پوسیده در قبرها را منتفی می نماید؛ زیرا آن ها نه تنها نمی شنوند، بلکه شأنیت شنوایی ظاهری را نیز ندارند.
در سوره «نمل» این حقیقت، آشکارتر بیان شده است؛ زیرا نخست شنوانیدن مردگان را بیرون از توان رسول خدا (ص) می خواند؛ «إنک لاتسمع الموتی؛ البته تو مردگان را شنوا نمى‏ گردانى.» (نمل/ 80) حاصل این آیه، آن است که مردگان، سخن پیامبر را نمی شنوند؛ اما در آیه بعد، شنوندگان کلام پیامبر را معرفی کرده، خطاب به رسول خدا (ص) می فرماید: تنها کسانی را شنوای تبلیغ و هدایت خود می یابی که به آیات خداوند ایمان آورند و در برابر ما مطیع و مسلم محض باشند؛ «إن تسمع إلا من یؤمن بایتنا فهم مسلمون؛ تو جز كسانى را كه به نشانه‏ هاى ما ایمان آورده ‏اند و مسلمانند نمى‏ توانى بشنوانى.» (نمل/ 81) مقایسه این دو آیه نشان می دهد که انسان ها از این نگاه دوگروهند: 1.زندگان، یعنی گروندگان به دین حق و آیین الهی. 2. مردگان، یعنی بیرون رفتگان از مدار شنوایی و تسلیم عاقلانه در برابر پروردگار حکیم؛ پس در این تقسیم بندی قرآنی، زندگی و مرگ به لحاظ حیات حقیقی انسان مطرح شده است؛ نه بر پایه حیات مادی و طبیعی و مرز میان زندگان و مردگان واقعی، ایمان و تسلیم نسبت به خدای سبحان است.

جنگ بدر

در جنگ بدر و پس از پایان نبرد، پیامبر (ص) بر سر کشتگان قلیب توقف کرد و یک یک آنان را ندا داد و سپس به مجموع آنان فرمود: «هل وجدتم ما وعد ربکم حقا؛ فإنی قد وجدت ما وعدنی ربی حقا؛ آیا به آنچه خدایتان وعده داده بود، رسیدید؟ من آنچه را پروردگارم وعده داد به حق و صدق رسیدم و آن را دریافت کردم!» آنگاه زبان به ملامت آنان گشود و فرمود: «بئس القوم کنتم لنبیکم، کذبتمونی و صدقنی الناس و أخرجتمونی و آوانی الناس و قاتلتمونی و نصرنی الناس؛ قوم و عشیره بدی برای پیامبر خود بودید؛ زیرا به تکذیب من برخاستید و دیگران تصدیقم کردند و مرا از شهر و دیارم بیرون راندید و دیگران جایگاهم دادند و در حالی که مؤمنان به یاریم برخاستند، شما به جنگ و نبرد با من پرداختید.» اصحاب رسول گرامی (ص) شگفت زده از این گفتگوی پیامبر با کشتگان بر زمین افتاده، پرسیدند: «یا رسول الله (ص) أتنادی قوما قد ماتوا؟؛ آیا مردگان را ندا می دهی و با آنان گفتگو می کنی؟» پاسخ پیامبر بر اساس یک روایت این بود: «لقد علموا أن ما وعدهم ربهم حق؛ وعده ای را که پروردگارشان به آنان داده بود، به یقین رسیدند و دریافتند.» اما طبق روایتی دیگر، پاسخ رسول خدا (ص) شگفتی اصحاب را بیشتر کرد. زیرا پیامبر (ص) به سؤال کنندگان چنین فرمود: «ما أنتم بأسمع لما أقول منهم، و لکنهم لایستطیعون أن یجیبونی؛ نسبت به آنچه می گویم، این کشته ها شنواتر از شمایند؛ اما توان پاسخ گویی ام را ندارند.»
از این قضیه تاریخی روشن می شود که پیامبر خدا (ص) می توانست مردگان طبیعی را نیز شنوا کند و سخن خویش را به گونه ای که آن ها دریابند، مطرح سازد؛ پس چه مردگانی باقی می مانند که رسول خدا، توان شنوانیدن آن ها را ندارد و کدام قبرستانی آنان را در برگرفته که خداوند درباره آن به پیامبرش می فرماید: «و ما أنت بمسمع من فی القبور؛ تو شنواکننده آنان که در قبرها خفته اند، نیستی.» (فاطر/ 22) پاسخ آن است که این مردگان ناشنوا، جدا شدگان از حیات حقیقی انسانند؛ نه بریدگان از حیات نباتی و حیوانی.
سخن امیر مؤمنان (ع) درباره برخی از زنده نماها ذکر شد که در آن درباره ویژگی های دانشمندنماها آمده است: «یقول أقف عند الشبهات وفیها وقع ویقول أعتزل البدع وبینها اضطجع؛ آنان ادعای برکناری از شبهه ها را دارند و حال آنکه درون شبهات به سرمی برند و نیز اظهار دوری از بدعت می کنند، لیکن در بستری از بدعت ها خفته اند.» «فالصورة صورة انسان والقلب قلب حیوان؛ ظاهرشان انسان، اما حقیقت آنان حیوان است.» «لایعرف باب الهدی فیتبعه و لاباب العمی فیصد عنه؛ نه به سوی هدایت راهی دارند که بدان سو شتابند و نه راه گمراهی و خطا را می شناسند تا کناره گرفته و آن را بربندند.» آنگاه امیر مؤمنان (ع) در تعریف نهایی از چنین عالم نمایی می فرمایند: «فذلک میت الأحیاء؛ او مرده ای میان زنده ها یا زنده نمایی از شمار مرده هاست.»
پس مجموعه شواهد قرآنی و روایی، نشان می دهد که هر کس بر صفحه زمین راه رود و دارای زندگی نباتی و حیوانی باشد، لزوما انسان زنده به شمار نمی آید و از زندگی واقعی بهره ندارد؛ بلکه بسیاری از افراد در ساحت حیات انسانی، مرده اند و هیچ یک از علایم حیات در آنان به چشم نمی آید؛ مگر دمی الهی و نفسی مسیحایی به مدد خیزد و آنان را زندگی و نشاط بخشد.

تأمین حیات متألهانه با تأسی به رسول خدا

خدای سبحان در قرآن کریم از رسول خاتم (ص) به اسوه یاد می کند؛ «لقد کان لکم فی رسول الله أسوة حسنة؛ قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نیكوست.» (احزاب/ 21) و لازم این تعبیر الهی، لزوم تأسی و اقتدای مؤمنان به آن حضرت (ص) است. باید روشن شود که مدار تأسی به پیامبر خدا (ص) کدام است و در چه مواردی این وظیفه بزرگ، یعنی اقتدا به خاتم الأنبیاء (ص) بر عهده مؤمنان نهاده شده است؟ از مواردی که جامعه اسلامی را در یافتن پاسخ این سؤال یاری می کند، آیاتی است که با ارائه بخش های گوناگون از شخصیت حقوقی پیامبر، به تعبیری از «مدیریت هدایت بشر» توسط رسول خدا (ص) سخن می گوید و اموری چون شهادت، انذار، تبشیر، دعوت به سوی خدا، روشنگری، تلاوت آیات الهی، تزکیه، تعلیم کتاب و حکمت و... را می توان از نمودهای برجسته این مدیریت اعتقادی اخلاقی انسان ها از سوی رسول خدا(ص) دانست که در اینجا به تبیین برخی از آن ها پرداخته می شود. خدای سبحان در سوره «احزاب» خطاب به پیامبر اسلام (ص) چنین می فرماید: «یأیها النبی إنا أرسلنک شهدا و مبشرا و نذیرا* و داعیا إلی الله بإذنه و سراجا منیرا* و بشر المؤمنین بأن لهم من الله فضلا کبیرا؛ ای پیامبر! ما تو را شاهد بر امت، فرستادیم که به اذن الهی در برابر فضایل اخلاقی و نیکی های انسانی، مژده دهنده و نسبت به رذیلت ها و گناهان، به هراس افکننده و هشداردهنده باشی و بشریت را نیز با فرمان خدا به سوی حق بخوانی و همانند نورافکنی قوی، صراط مستقیم هدایت را برای جامعه روشن نمایی و مؤمنان را بشارت بده که برای آنان از جانب خدا فضل بزرگی است.» (احزاب/ 45- 47) هر یک از این ویژگی ها، بخشی از مدار حیات جامعه را تشکیل می دهد و اقتدای به رسول خدا (ص) نیز که وظیفه بی پایان امت اسلامی است، در همین مدار شکل می گیرد و حیات حقیقی انسان، تنها با پیمودن این مسیر حاصل می شود؛ پس هر مسلمانی در شعاع هستی خویش باید شاهد صدقی بر اعمال مؤمنان معاصر بوده، آنان را در برابر فضیلت های انسانی بشارت دهد و از آنچه حیات انسان را تهدید و هویت اصیل او را تحدید می کند، یعنی از مخالفت با مولای حیات آفرین، بترساند و در مسیر هدایت جامعه، چراغ روشنی باشد.
هر دو بخش حقیقت آدمی (حیات و تأله) از رهگذر همین سلوک الهی تأمین و اقتدا به رسول خدا (ص) محقق خواهد شد؛ به این معنا که همه اقتدا کنندگان به پیامبر (ص) برای دیگران فروغ هدایتند و سراج منیر؛ اما بعضی برای خانواده خویش و بعضی برای محله یا قبیله خود و بعضی در گستره بیشتری برای شهر و کشور و...؛ لیکن آن خورشید هدایتی که پرتوافشانی اش، زمین و زمان را در می نوردد و از مدار تاریخ و جغرافیا بی وقفه می گذرد، نیاز به مقام علمی و عملی بسیار والایی دارد تا فراترین سهم حیات و تأله در او گرد آید و ظرفیت وجودی اش چنان بیکران باشد که نه تنها «منتهی الیه» تاریخ بشری، یعنی امت اسلامی در معرض شهود او قرار گیرد، بلکه با اراده رب العالمین طول و عرض آفرینش از نور او رونق گرفته و همه انبیا و اولیای الهی از اولین وآخرین، تحت مشاهده او هستی یابند و همین گونه نیز پا به عرصه محشر نهند. این شخصیت مقدس نوری و حقیقت بلند ملکوتی، منحصرا در وجود سیدالأصفیا و خاتم الأنبیاء (ص) تجلی کرده و خدای سبحان درباره اش چنین فرموده است: «فکیف إذا جئنا من کل أمة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا؛ پس چگونه است [حالشان] آنگاه كه از هر امتى گواهى آوریم و تو را بر آنان گواه آوریم.» (نساء/ 41)
پس نور شهود نبوی، زمین و زمان را پشت سرانداخته و حقیقت ملکوتی رسول خدا (ص) پیش از حضور ظاهری و نیز پس از ارتحال دنیایی خود، هستی را روشنی بخشیده است و این همه مزایا گوشه ای از معنای بلند این آیات سوره «احزاب» است: «یأیها النبی إنا أرسلناک شهدا و مبشرا و نذیرا* و داعیا إلی الله بإذنه و سراجا منیرا» (احزاب/ 45- 46)
نکته شایان تأمل و تفکر آنکه وجود عنصری و حضور مادی رسول خدا (ص) در دنیا، کوتاه مدت و نسبت به طول تاریخ آدمی بلکه ابتدا و امتداد هستی، بسیار ناچیز است و آنچه پیامبر (ص) در هدایت انسان ها از بیان و زبان استفاده کرده است، جز در فاصله عام الفیل تا سال یازدهم هجری (شصت و چند سال) نمی گنجد؛ اما شعاع نورافشانی و هدایت رسول خدا (ص) که برابر با شهود گسترده او بر همه انبیا و اولیاست، هرگز در آن ظرف محدود زمانی و جغرافیای اندک حجاز جای نمی گیرد.
پس گفتار و نوشتار، کوچک تر از آن است که هدایت اساسی انسان به سوی صراط مستقیم را تأمین کند و زبان و قلم، فروترین مرتبه از این فراترین وظیفه را ممکن است بر عهده گیرد؛ اما توان پراکندن غبارها و درخشان کردن فطرت انسان ها، نه در پهنای زبان یافت می شود و نه در بلندای قلم. اساسا تعبیر سراج منیر، گویای این حقیقت است که این مسیر را چراغ گونه باید نمود و ناهمواری ها را پیمود و چراغ هرگز با صدا و سخن هدایت نمی کند؛ بلکه با کار خویش راه را می نمایاند. پس هر کس اقتدا به رسول خدا (ص) یعنی بزرگ ترین سراج منیر هستی را در سر دارد، باید با عمل خویش راه را نشان دهد؛ پیش و بیش از آنکه زبان به سخن گشاید و این، همان خواست امامان معصوم (ع) از پیروان راستین خویش است که مردم را به سوی خدا دعوت کنید؛ اما نه با زبان؛ زیرا آنچه انسان ها را بدین راه می خواند، تقوا و تلاش در راه خدا و نماز و دیگر خوبی های عملی است؛ «کونوا دعاة للناس بغیر ألسنتکم لیروا منکم الورع و الإجتهاد والصلاة والخیر؛ فإن ذلک داعیة»
از این رو، عالمان و حکیمان متأله، کمتر سخن می گویند و با سیرت خود، جامعه انسانی را بیشتر به راه انبیا و اولیا می خوانند. اقتدای مؤمنان به رسول خدا (ص) افزون بر نورانیت آنان، درود خدا و فرشتگان را نیز در پی دارد و این ره آورد ملکوتی را از قرآن کریم، هم با دلالت التزامی و هم با دلالت مطابقی می توان استفاده کرد؛ دلالت التزامی بر این اساس است که خداوند، مؤمنان را فرمان می دهد تا بر پیامبر (ص) درود فرستند؛ چنان که خدا و ملائکه بر او درود می فرستند؛ «إن الله و ملئکته یصلون علی النبی یأیها الذین ءامنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما؛ خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود مى ‏فرستند اى كسانى كه ایمان آورده ‏اید بر او درود فرستید و به فرمانش به خوبى گردن نهید.» (احزاب/ 56) و لازم اقتدا به کسی که مشمول درود خدا و فرشتگان است، بهره مندی از همین حقیقت موجود در مقتداست.
اما دلالت مطابقی، این گونه است که قرآن کریم به درود خدا و فرشتگان بر مؤمنان و اقتدا کنندگان به پیامبر(ص) تصریح کرده و آن را مایه رهایی آنان از تاریکی ها و ورود به نور الهی می خواند؛ «هو الذی یصلی علیکم و ملئکته لیخرجکم من الظلمت إلی النور و کان بالمؤمنین رحیما؛ اوست كسى كه با فرشتگان خود بر شما درود مى‏ فرستد تا شما را از تاریكیها به سوى روشنایى برآورد و به مؤمنان همواره مهربان است.» (احزاب/ 43) هر اندازه که این مسیر، پیموده شود و حرکت از تاریکی ضلالت که عین مرگ معنوی است، به سوی نور و حیات حقیقی امتداد یابد، انسان مؤمن نورانی تر می شود و سرانجام به سراج منیر و خورشید عالم افروز هستی، یعنی پیامبر خدا و عترت او (ع)، متصل می گردد و در پی این روشنی و روشنگری، جلوه ای از نورانیت مقتدای خویش را به نمایش می گذارد و به اندازه خود مظهر و آیت او می گردد و همین مظهریت است که زمینه خلافت از ناحیه خدا را تأمین می نماید.